رمضان آمدنيست

كاش تا سال دگر

سيبهامان همه قرمز باشد

زندگيمان آبي

و نگاهامان سبز

و مواظب باشيم

باز رنگين نشويم

عيدتان رنگين باد

و همه شوق دل خسته من

كه سحر وقت اذان

با مناجات نگاهت تا شب

قصه ها خواهم داشت

قصه غصه اين حادثه ها

قصه آمدن و كهنه شدن

قصه باغ بهشت

پشت پرچين نگاه من و تو

و نگاه گل نيلوفر و برگ

به شبان غم تنهايي ما


چهارشنبه

"اين روزها كه  مي گذرد، احساس مي كنم كسي در باد فرياد مي زند"

و من ته مانده هاي وجودم را از زير چرخهاي زمان آهسته و پيوسته جمع مي كنم

و شنبه هايي كه موذيانه و كشدار به چهار شنبه هاي معصوم مي خندند.

و برايشان شكلك در مي آورند.

نه اين كه خودشان مهربان تر از چهار شنبه باشند.نه ولي انگار دلشان خنك مي شود وقتي چشم در چشم چهارشنبه  از ناتوانيش براي ماندن مي گويند.

چهارشنبه كه تمام مي شود انگار يك قسمت وجودم را جا  مي گذارم در پس نا كجا آباد و باز با اشتياقي هميشگي به سوي آن طرف زمان پرواز مي كنم.